زانوهاشو جمع کرده بود تو بغلشچونه شو تکیه داد به دستهای روی زانوهاشکز کرده یه گوشه ایبا یه بغض عمیق تو گلوشنگاهش رو دوخت به پاهای این عابرهاکه شاد و خندان رو فرش دلش راه میرفتنمنم نشستم روبروش و چشمها
برچسب:
نویسنده: آتنا مرادیان
تاريخ: جمعه
16 آبان
1399 ساعت: 17:16